
چشم به راه تو می مونم با دلی پر از صداقت...
اگه با اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه...
اگه جسم من بپوسه...
بعد دنیای دو روزه...
اگه نقش قصه ها شی...
مه روی قله ها شی...
بری و از من جدا شی...
اگه باشی یا نباشی...
نه فقط عاشقت هستم، مرهمی رو قلب خستم، این تویی که می پرستم، سرسپرده ی تو هستم...
اگه جای تو به این دل همه دنیارو ببخشن...
می گذرم از هرچه دارم اگه باشی عاشق من...
اگه زنجیر به پاهام...
اگه قفل و اگه صد بند...
می رسم هرجا که هستی به تو و عشق تو سوگند...
اگه باشی تاجی بر سر...
یا که از ذره ای کمتر...
دل من داغ تو داره تا ابد تا روز آخر...
اگه با یه قلب تبدار بشم از عشق تو بیمار...
یا وجود عاشقم رو ببرم تا چوبه دار...
اگه زندگیم فنا شه...
طعمه خشم خدا شه...
یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه...
نه فقط عاشقت هستم، مرهمی رو قلب خستم، این تویی که می پرستم، سرسپرده ی تو هستم...
.jpg)
این همه راه دارم به خاطر تو من میام
تو کجایی بدونی تو رو من کجا دیدم
که ندیده عاشقم به خاطر تو جون میدم
سلام دوستان
اولا روز معلم مبارک باشه
از کاری که سال پیش تو کلاس انجام دادیم واقعا خندم می گیره.
کلاس ساکت ساکت بود . فقط یک جمله بود که می تونست ....
آره معلم فیزیک وارد کلاس شد تا چشمش به تخته افتاد گریش گرفت .گفت من اینقدر برای شما ها بی ارزشم که به جای اینکه روز معلم و تبریک بگید بنویسید "این غم جان گداز شهادت شهید استاد مطهری را به شما تسلیت عرض می کنیم"؟!!!
میدونم که باید بنویسم,بالاخره یک جایی باید به تو ,تو کهتمام زندگی من هستی,تو که اشکام اگه نباشی اونا هم میذارن و میرن ولی دونه دونه میرن.اما توکه یکدفعه رفتی و ذره ذره فهمیدم که رفتی,ذره های وجودتو هنوزم احساس می کنم.هنوزم بی تو از کارایی که در حقت کردم پشیمونم.بیا کمی خودمونی بشیم شاید این که خیلی سنگین حرف میزنم تو رو عذاب میده ,شاید گریه هام تو رو ناراحت می کنه,شاید نبودنمه که مثل یه بغض تو گلوت داره خفت می کنه. ولی چه طوری ببینمت ;تو که همش توی خیالامی,تو که همیشه با منی ,تو که خود خود منی
سلام من امروز یک چیستان براتون دارم .
امیدوارم جایی نشنیده باشید. فکر کنید و
برام جوابشو تو ایدیمk_2rough.depres))
بفرستید.جوابشو من هفته ی آینده مینویسم.
روزی یکی از پادشاهان برای اینکه بداند
آن دانشمندی که در شهرش زندگی می کند
چقدر باهوش است . او را زندانی کرد و
به او گفت تا زمانی که خودت راه حلی
برای نجات خود نیابی در این جا هستی.
همچنین پادشاه به او گفت: این جا که تو را
در آن زندانی کردم اتاقیست که دو در شبیه
هم دارد که یکی تو را از این جا خارج
می کند و دیگری تو را وارد سیاه چال
می کند این دو در دو نگهبان دارد که یکی
راست می گوید و دیگری دروغگوست
حالا تو باید خود به تنهایی از این جا تلاش
کنی خارج شوی.
او چه کاری می کند؟کدام در را بر میگزیند؟
او موفق به خارج شدن می شود. ولی چگونه؟
بر ذره جان بخشیده ای تاب و توان بخشیده ای
هر نیک و بد سنجیده ای لب بر دلم شوریده ای
هر گفته را بشنیده ای پنهان چرا گردیده ای
پاینده و هم زنده ای
از من چرا رنجیده ای
پیدا و پنهانی چرا از ما گریزانی چرا
دیوانه ای جوید تو را دارد هزاران ماجرا
جوینده است در ماورا تا ره گشاید بر سرا
دلدار هر دلداده ای
از من چرا رنجیده ای
رفته قرار و طاقتم شب تا سحر در حسرتم
در سایه سار خلوتم هر تیک تاک دل ساعتم
اشک بصر بر صورتم باریده با هر صحبتم
بر من نباشد خنده ای
از من چرا رنجیده ای
شبگرد هر ویرانه ام آواره از کاشانه ام
با هر کسی بیگانه ام لبریز می پیمانه ام
مجنون تر از دیوانه ام دیوانه ی آن خانه ام
دل را تو مجنون کرده ای
از من چرا رنجیده ای
افتاده دل اندر هوس خواهد بیافتد از نفس
عمرم بود گر یک نفس بانگی ز غم همچون جرس
من بشکنم آخر قفس آزادگی یک لحظه بس
شوری به دل افکنده ای
از من چرا رنجیده ای
خواهم همی غوغا کنم بلوا به هر ماوا کنم
از اشک خود دریا کنم تا عقده ی دل وا کنم
هر عاشقی رسوا کنم دیوانگی معنا کنم
لب بر دلم شوریده ای
از من چرا رنجیده ای
حلال حل و مشکلی نور جلال محفلی
بر قلب و در جان و دلی بخشنده و هم عادلی
از حکمتت خاک و گلی هر دانه را شد حاصلی
بذر وفا پاشیده ای
از من چرا رنجیده ای
نالم به درگاهت خدا ای خالق ارض و سما
جان و دلم بادا فدا بخشنده ای هم رهنما
بر هر دو عالم رهگشا بر درد بی درمان شفا
تا بی کران پاینده ای
از من چرا رنجیده ای
آمد بهاری جاودان دشت و دمن کردی جوان
بنشسته بلبل شادمان از عشق گل آوازه خوان
جوشش و رویش شد عیان اما دل ما شد خزان
احوال دل بشنیده ای
از من چرا رنجیده ای
یا رب کمر گردیده خم نور بصر گردیده کم
بگسسته جان و دل زهم خوردم خداوندا قسم
از شکوه بندم چون که دم بر کویت بگذارم قدم
تن را ببر دل برده ای
از من چرا رنجیده ای
داری بهشت جاودان از دوزخ تو الامان
شد چشمه ی چشمم روان دستم بگیر ای مهربان
جانا بده جامی نهان بر جملاه ی لب تشنگان
هر نیک و بد سنجیده ای
از من چرا رنجیده ای
هم اول و هم آخری هم غایب و هم حاضری
دیوانه ات هر شاکری بر سجده ات هر ذاکری
یکتا و تنها قادری بر هر دو عالم ناظری
موجود و نه زاییده ای
از من چرا رنجیده ای